منوچهر مطیعی
داستان بلند ( قسمت بیست و نهم )
ماجراجوی داستان ما در قسمت های گذشته در گذر به سوی قبیله ی زنان وحشی در جنگل های آزمازون، خطرات بسیاری را پشت سر گذاشته و با کمک به کالویی با او و زنش سینگوالا آشنا شد و خواندید که با این کار میخواست جانش را از دست بدهد. آنها بعد فرار در قلعه نگرت با کالویی درگیر می شوند و بعد از قتل افراد کالویی و زخمی شدن قهرمان داستان فرار کند. یوری برای مداوی قهرمان داستان، قبیله وحشیان را پیدا میکند و او را با کمک افراد رئیس قبیله به آنجا منتقل می کند که در بین راه نیز با افراد کالویی درگیر شده اما دوباره موفق به فرار می شوند. در قبیله جادوگر به مداوای قهرمان داستان می پردازد ولی کالویی هم سر رسیده ولی جادوگر قبیله نمی گذارد این دو را بکشند و حالا زمینه فرار شان را نیز آماده کرده است. آنها با کشتن دو نگهبان به دل جنگل فرار می کنند و حالا باید از رودخانه ی خروشانی بگذرند.
ادامه ی داستان…
یوری گفت: می دانید چیست… ما باید لااقل ده روز برای ساختن یک قایق در این نقطه توقف کنیم، برای زندگی کردن فعلاً محلی امن تر از اینجا نخواهیم یافت. شبها بالای همین درخت می خوابیم و روزها به ساختن قایق می پردازیم زیرا عبور از این رودخانه بدون وسیله امکان ندارد.
من ابتدا با پیشنهاد یوری موافقت نمی کردم ولی بعداً متوجه شدم که چاره ای جز این کار نداریم، لذا از همان روز به ساختن قایق پرداختیم. شما همین قدر می خوانید که من می نویسم قایق ساختیم ولی نمی دانید که قایق چگونه ساخته شد و چه قدر برای ساختن آن رنج و زحمت متحمل شدیم.
همانطوری که یوری گفته بود شب ها بالای درخت می خوابیدیم و روزها کار می کردیم. حالا از گزند وحشیان تا اندازه ای در امان بودیم ولی بیشتر از هر خطر بزرگی، حیوانات وحشی و مارهای گزنده که برای نوشیدن آب به سواحل رودخانه می آمدند، حیات ما را مورد تهدید قرار داده بودند. دفعات بی شماری مورد حمله مارها قرار گرفتیم اما من فقط یک بار آن را برای شما نقل می کنم که طول کلام شما را خسته نکند.
غذای ما از گوشت پخته و نیم پخته شکار تامین می گردید و کار ما این بود که شاخه های نسبتاً کلفت درختان را قطع کنیم و با پوست درخت (لیانا) که از هر طنابی محکم تر بود به هم ببندیم و کنار یکدیگر قرار دهیم. یوری برای تهیه غذا به سراغ ماهی های رودخانه می رفت و یا برای شکار پرندگان و خرگوش و چیزهای دیگر به جنگل راه می یافت و چون وسیله شکار غیر از خنجر نداشتیم یوری که در این کار مهارت داشت با خیزران نیزه درست کرد و به کمک آن نیز شکار می کرد.
آن روز من سرگرم درست کردن قایق بودم. یوری به جنگ رفته ولی خیلی از آنجا دور نشده بود که ناگهانه صدای فریاد او را شنیدم. یوری، آن مرد شجاع که هیچگاه در طول عمرش اظهار ناتوانی نکرده و از هیچ خطری نترسیده بود فریاد می کشید و از من استمداد می کرد. من به سرعت خود را به او رسانیدم ولی در کمال تعجب مشاهده کردم که کاری از دست من ساخته نیست و باید شاهد مرگ فجیع یوری باشم.
یک مار بزرگ دنبال یوری کرده بود. بیچاره یوری متوحشانه از درخت کج و طویلی کشان کشان خود را بالا می کشید و مار ( بوآ )، ماری که از وحشت انگیزترین و خطرناک ترین و عظیم ترین مارهای جهان است، به دنبال او از همان درخت بالا می رفت و موقعی که من آنجا رسیدم متوجه شدم که بیشتر از یک قدم با بیچاره یوری فاصله ندارد.
اگر مار (بوآ) اندکی سرعت می گرفت به آسانی یوری را می گزید و بعداً او را می بلعید. ( بوآ ) قاعدتاً دور درختان می پیچد و ناگهان خود را روی گاومیش های بزرگ جنگلی می اندازد و آنان را با یک فشار خود خرد می کند و آن گاه با فرصت مشغول خوردن گاومیش می شود. از چنگ ماری که یک گاومیش را با یک فشار خود خرد می کند، بیچاره یوری چگونه می توانست جان به در ببرد.
علت این که ( بوآ ) ناگهان به یوری حمله کرده بود این بود که یوری شکار مار را از او ربوده و مار را عصبانی کرده بود. نوک نیزه خیزران یوری یک خرگوش بزرگ جنگلی دیده می شد. و من با یک نگاه فهمیدم که مار برای بلعیدن خرگوش کمین کرده بود. یوری بدون این که متوجه مار باشد آن را شکار نموده بود. در هر حال وظیفه من بود که به یوری کمک کنم ولی از دست من چه کاری ساخته بود مگر این که روی خود را برگردانم که مرگ دوست وفادار خود را نبینم.
درست در همین موقع فکری به خاطرم رسید و بلافاصله آن را عملی کردم. یوری به گردن من حق حیات داشت و من باید او را از مرگ نجات دهم لذا بدون توجه به جان خویش جلو دویده و خود را به مار عظیم نشان دادم. وقتی چشم مار به من افتاد. من به دست و سر خود تکان های دادم که مار را عصبانی کنم تا از تعقیب یوری دست بردار و به دنبال من بیاید. من مشغول کار خود بودم که ناگهان یوری فریاد زد: فرار کن… ارباب فرار کن… آناگندا. آناگندا…
من متوجه مقصود یوری نبودم و تصور می کردم که از خطر مار بوآ مرا بر حذر می دارد و تعجب می کردم که چرا یوری فریاد می کشد در حالی که ( بوآ ) ابداً به من کاری ندارد و خطری متوجه من نیست. فریادهای یوری شدت یافت و من به گمان این که به او خدمت میکنم سرگرم کار خود بودم که ناگهان یوری کارد بلند خود را کشید و گفت: ارباب فرار کن والا خودم را می کشم… یک ( آناگندا ) سمت راست شما است…
این جمله مرا متوجه کرد و چند قدم به سرعت عقب رفتم و تازه متوجه شدم که یک مارسیاه و عظیم ( آناگندا ) از درخت لیانا سمت راست من آویزان شده است. وقتی چشم ( بوآ ) به آناگندا افتاد آهسته از درخت آویزان شد و از یوری چشم پوشید. حالا که خطر بزرگتری او را تهدید می کرد، صلاح آن حیوان در این بود که از شکار منصرف شود. مار آناگندا که دست کمی از مار بوآ ندارد، آهسته از درخت پایین آمد و به طرف مار بوآ حرکت کرد. بوآ نیز به طرف آناگندا آمد تا بالاخره دو مار عظیم که هر کدام ده متر طول داشتند به هم رسیده و شلاق مانند به هم پیچیدند.
یوری از موقعیت استفاده کرد و از درخت پایین جست و خود را به من رسانید و در حالی که از ترس می لرزید گفت: فرار کنیم ولی من سرگرم تماشای جنگ آن دو مار بودم و تا موقعی که آناگندا، بوآ را کشت و تمام آن را بلعید آنجا ایستادم و تماشا کردم. آناگندا پس از این که (بوآ) را بلعید، در حالی که شکمش متورم شده بود و دیگر اثری از ( بوآ ) وجود نداشت آهسته آهسته از آنجا دور شد و لای علف ها ناپدید گردید. من و یوری خرگوش را برداشته و طرف قایق آمدیم و پس از خوردن آن مشغول به کار شدیم. یک هفته بعد کار قایق تمام شد و یک روز صبح که هوا مرطوب و خاکستری رنگ بود و یک قطعه ابر سیاه در گوشه آسمان دیده می شد، قایق را به آب انداخته و در مسیر رودخانه به کمک خیزران های بلند که در دست داشتیم حرکت کردیم. اما دیگر از لباس چیزی به تن نداشتیم زیرا همه پاره شده و از بین رفته بود. باد ملایمی از جانب شمال می ورزید و روی آب رودخانه، امواج ریز و کوچکی ایجاد می کرد و در ضمن به پیشرفت قایق عجیب ما کمک می نمود. ما به کمک نی های خیزران پیش می راندیم. دو طرف رودخانه را درختان کهنسال تنومند سر به فلک کشیده و به هم پیچیده پوشانیده و راه دیده را چنان مسدود نموده بودند که چشم ما غیر از یک ردیف درخت و مقداری شاخ و برگ انبوه هیچ چیز و هیچ جا را نمی دید به طوری که اگر شخص یا اشخاصی از کنار رودخانه ما را تعقیب می کردند و ما را هدف قرار می دادند، ما آنها را نمی دیدیم.
هر چه از آبشار بیشتر دور می شدیم، عمق آب کمتر می شد و خیزران کمتر در آب جای می گرفت و فرو می رفت ولی به همین نسبت سرعت عمل ما بیشتر می شد و چون کف رودخانه محکم تر بود ما بهتر با کمک نی ها قایق خویش را پیش می راندیم.
کم کم مناظر قشنگی پدید می آمد. سطح آب آرام و خاموش بود و فقط گاهی پیشرفت و حرکت قایق، امواج کوچکی در همه طرف مسیر ما ایجاد می کرد و صدایی از برخورد آن پدید می آمد که سکوت را می شکست و غیر از آن و غیر از صدای مرغان جنگلی هیچ صدای دیگری شنیده نمی شد.
منظره عبور رودخانه از پیچ و خم جنگل انبوه دست نخورده بسیار جالب و تماشایی بود. در دو سمت رودخانه، جنگ آن قدر زیبا بود که من نمی توانستم از آن چشم بردارم و از تماشایش سیر شوم. حیوانان وحشی که ما را روی سطح آب می دیدند، تا فاصله زیادی در ساحل رودخانه به دنبال ما می دویدند و جست و خیز می کردند ولی چون ما مطمئن بودیم که با وجود آب رودخانه آن حیوانات به ما دسترسی پیدا نخواهند کرد خیالمان راحت بود و به جای این که بترسیم و وحشت داشته باشیم به تماشای آنان می پرداختیم و گاهی با حرکت دادن نی های خود سبب عصبانیت حیوانات درنده را ایجاد می نمودیم.
یک بار یک پلنگ قوی هیکل ولی خیلی قشنگ از بالای یک درخت خود را پایین انداخت و مسافت زیادی در ساحل دوید و هر مرتبه که می ایستاد که ما را بگیرد ولی از آب می ترسید و باز به دویدن می پرداخ. ما با خیال راحت به تماشای آن حیوان مشغول بودیم و با حرکت دادن خیزران خود سعی می کردیم که پلنگ زیبا با آن چشمان نافذ و گیرا عصبانی شده و بیشتر جست و خیز کند. پلنگ که گویا خیلی گرسنه بود، بالاخره نتوانست از ما چشم بپوشد و یک بار خود را از بالا یک درخت کهنسال به وسط آب انداخت و شنا کنان به جانب قایق ما آمد.
پلنگ می غرید و با کمک شنا و جریان آب پیش می آمد تا جایی که غرش کنان به پنج متری قایق ما رسید. و اندک اندک دچار ترس و وحشت شدم زیرا فکر می کردم که پلنک به همین طریق که تا آنجا آمده خود را به قایق ما می رساند و ما را می درد ولی یوری ابداً نمی ترسید و خیزران را در دهان حیوان می کرد و او را می ترسانید.
من موقعی که در رشته مردم شناسی تحصیل می کردم، زبان ( کوانچا ) را که مخصوص قبایل ناحیه راینت و جنگل های اطراف آن است با بی علاقگی می خواندم. هیچ فکر نمی کردم که یک روز دانستن این زبان برای من مفید واقع می شود لذا آن روز با خوشحالی به یوری گفتم: او من زبان کوانچارا می دانم. نه خیلی خوب ولی… به قدر کفایت.
ادامه دارد…


