در یکی از شماره های پیشین نوشته بودم که پس ازین دیگر در مورد افغانستان منفی بافی نکرده و بیشتر به جلوه های مثبت و امیدبخش هرچه آن وطنیست می پردازم.
خوشبختانه در شهرهامبورگ که جزیرۀ وطن گونه در اروپاست فرصت کافی برای مشاهدهُ ترقیات افغانی یا به قول آدم های مُدکی “افغانستانی” میسر می شود. چند روز قبل دوستی دانشمند که ازعلایق من آگاه است گفت بیا و برویم سیمیاگرافی را به بینیم. این واژه برایم کاملا نو بود ولی به خود گفتم: میرزا بچیم خوده کم نیاری.. فراموش نکنی که در شمار “فرهنگیان و نخبگان” مقام داری. و چنان کردم که گویا از هواداران سرسخت سیمیاگرافی باشم. رفتیم و سر از محفل رباب نوازی در آوردیم. استاد با بداعتش ما را مات و مبهوت کرد. تا آن شب تصورم از موسیقی این بود که هنری صوتی است، یعنی از راه گوش به روح و جان آدمی راه می یابد، ولی استاد از آن هنری صوری ساخته بود، یعنی بیش از نود درصد هنرنمایی هایش چیزهای بود که باید دیده می شد: حرکات سر و شانه و لب و دهان طوری که اگر چشم را می بستی چیزی از رباب نوازی باقی نمی ماند. با بلندشدن نوت «سا» ابروی راست را بالا می کشید و با «ری» شانۀ چپ را خم می کرد. سار-ری-ری-سا همراه بود با لبک زدن-چشمک پراندن-شانه خماندن-کله جنباندن.
استاد رباب نواز ظاهرن رازهای هم می دانست که مِن بیچاره از درک آن عاجز بودم. چون زخمه بر تار وسط می زد و نوت سا به گوش می رسید لبخندی با معنای مبهم و بیشک عمیق به راست می انداخت و چون شاه پربازی می کرد با چهرۀ فکور به چپ می نگریست. استاد گاه هم سکته های طولانی می آورد و رو به سقف اتاق می کرد، مانند ماکیانی که آب می خورد، گویی بر مسئله مغلق فلسفی می اندیشد. من که در عمر رباب بسیار شنیده ام از معنای این ایما و اشارات عاجز مانده بودم. ندانستم، زدن زخمه بر تار وسط و طنین یک نوت چه معنای خاص دارد و یا چه شهکار هنری را نشان میدهد. ولی آنان که “موسیقی علمی” میدانند، حتما به مفاهیمی عمیق راه می یابند.
البته طبله نواز هم کاملا با رباب نواز همخوانی داشت. آنگاه که رباب می نالید: گه-مه-گه-مه-گه و طبله می غرید دت-تانا-تِت- تانا-تِت و سکته وارد می شود رباب نواز چشم غرۀ می رفت و سر به سوی طبله نواز پیش میکرد و طبال هم چنان می کرد، طوریکه کله هایشان برای لحظۀ بی حرکت در برابر همدیگر قرار می گرفت. این ژست مرا به یاد جنگ بزهای کوهی می انداخت که پس از کوبیدن شاخ ها برای ثانیۀ پیشانی در پیشانی مکث می کنند. بلافاصله پس از مکث، مسابقۀ تیزنوازی به راه می افتاد و رباب به جای ناله کردن آواز ماشین تراکتور بیرون می داد.
پس از فرونشستن حیرت نخستین دیدم که حرکات پانتومیم حواسم را به خود جلب کرده و از اصل هنر که شنیدن طنین تارهاست محروم می مانم. بنابرین چشم هایم را بستم تا بر گوش هایم تمرکز کنم. بی فایده بود: جمع هنرشناسان که پیرامون رباب نواز نشسته بودند و یکی دو تا در دو طرف من با هر سکته و گور بانگ “کیا بهات هی” سر می دادند. های می گفتند و هوی سر می دادند. تمرکزم را آشفته و گوش هایم را آزرده می ساختند.
با سری به سنگینی دو سیر کابل از محفل برون رفتیم. دوست دانشمند آغاز به شرح تاریخ سیمیاگرافی کرد. می گفت، بلی این استاداحمدعلی خان صاحب یکی از نخستین سیمیاگرافان جهان و حتی بنیانگذار آن به حساب می رود و خانۀ فرهنگی هامبورگ (دوستم رئیس اول آن است) میخواهد او را برای جایزۀ سیمیاگرافی به یونیسکو پیشنهاد کند.
از من قول گرفت تا برای مجلۀ ماه نو مطلبی در مورد این بدعت بنویسم تا هموطنان در اقصای اروپا و جهان ازین پیشرفت آگاه شوند. پس سیمیاگرافی همین بود. من هم این دین را به جا کردم.
برای روشنگری بیشتر خدمت عرض شود که سیمیاگرافی از دو کلمه ساخته شده: کلمۀ سیمیا که نمیدانم پارسی یا عربی است توسط قدمای ما به معنای علم مجسم ساختن چیزهای موهوم در نظر دیگران به کار می رفته و کلمه graphia که لاتین است و به معنای نوشتن یا تمثیل و یا ارایۀ هنرمندانه. ولی برای پیشگیری از سؤتفاهم باید به خوانندگان هشدار دهم مبادا بروند و تحقیق کنند و مثلا به کمک خاله گوگِل در جستجوی معنای simiagraphie در آیند. چون کلمۀ لاتین simia به معنای بوزینه است و کسی که سیمیاگرافی را تحت اللفظی ترجمه کند می رسد به بوزینه بازی و یا به قول کابل ها شادی بازی.

